محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3128

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « پيش عموزادگانت برو . » گويد : پيش شقيق رفتم و گفتم : « بگو چيزى از اين مال به من بدهند . » گويد : مال به دست غلام وى به نام ايوب بود و گفت : « ايوب ! صد درم به او ده . » گفتم : « به خدا صد درم نمىگيرم . » گويد : شقيق لختى خاموش ماند و كمى برفت و من پيش رفتم و گفتم : « بگو از اين مال چيزى به من بدهند . » گفت : « ايوب ! دويست درم به او بده . » گفتم : « به خدا دويست درم نمىگيرم . » گفت : « سيصد درم بدهند و پس از آن گفت : چهار صد درم بدهند و چون به طفاوه رسيديم گفتم : « بگو از اين مال چيزى به من بدهند . » گفت : « اگر ندهم چه مىكنى ؟ » گفتم : « به خدا مىروم و وقتى ميان خانه هاى قبيله رسيدم انگشتم را در گوشم مىكنم و با صداى بلند بانگ مىزنم كه اى گروه بنى بكر بن وائل ! اينك شقيق بن ثور و حصين بن منذر و مالك بن مسمع پيش ابن زياد رفته‌اند و دربارهء خونهاى شما پيمان كرده‌اند . گفت : « چه مىگويد ! خدايش چنين و چنان كند ، واى تو ! پانصد درم به او بده . » گويد : پانصد درم را گرفتم و پيش مالك رفتم . راوى گويد : به ياد ندارم كه مالك به او چه داد . گويد : پس از آن حصين را بديدم و پيش وى رفتم كه گفت : « پسر عمويت چه كرد ؟ » و من به او خبر دادم و گفتم : « از اين مال به من بده . »